مير تقي الدين كاشاني

709

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

چگونه نور به مه دادى آفتاب سپهر * اگر نيافتى از شمع مرقد تو ضيا شعاع روى تو تا رهنمون خضر نشد * نبرد راه به سرچشمهء زلال بقا شها رموزى سرگشته پايمال شده * ز دست گردش گردون دون‌نواز دغا به ديده و دل او جاى كن ز روى كرم * كه ديده و دل او نيست جز تو را مأوا مده به ملك وجودش سواى خود را راه * ز لوح خاطر او محو ساز حرف سوا * * * چو كسب هر هنرى از براى سيم و زر است * كسى كه سيم و زرش هست معدن هنر است در آن هنر كه نه سيم است يا زرى حاصل * هنر مگوى كه عيب است و نفع او ضرر است سپهر و دولت دارين و عزّت كونين * زرش مثابهء شمس است و سيم چون قمر است هر آن‌كه واصف زر شد به جان حلاوت داد * ز لفظ دلكش شيرين كه خوشتر از شكر است پى صباح و مسا روزگار عشرت را * شفق زر آمد و سيمش نشانهء سحر است كسى كه گرم سخن گشت در مذمّت سيم * به غايت خنكىها ، ز يخ فسرده‌تر است مدان تو مردم صاحب بصر تو بىزر را * كه عين ، اسم زر است و مرادف بصر است به نزد صيرفى عشق فكر خردهء زر * در آن دلى كه بود ، بوتهء پر از شرر است ولى به چشم تماشائيان گلشن عشق * چو غنچهء گل نوخيز ، مطمح نظر است